|
آخيششششششششششششششششششششششششششششششش!
درس و مرس و مكافات ضميمه اش تماممم ديگه با خيال راحت ميتانم واسه خودم برم سربازي!!!
چون تو اين ايام درس داشتگي به هيچ كاري نرسيدم فيلاً دنبال كاراي عقب افتادمم و بزودي بازگشتي اژدهاانه خواهم داشت، واسه اين پست يه شعر قشنگ گذاشتم كه 100% مال خودم نيست !! اين شعر از عباس احمدي خوش ذوقه كه من بي اجازش تو وبلاگم ميزارم، آخه بهش دست رسي ندارم! فقط بگم كه اين شعر جزو اشعار برگزيده دومين جشنواره طنز مكتوب بوده، واسه همين دلم نيامد تنهايي بخوانمش. ايشالا عباس آقا هم مارو مي بخشه.....
وصــــــلت مــــا از ازل يك وصـــلـت ناجــور بود
من كه خود راضي به اين وصلت نبودم زور بود
درس و دانشـــــگاه بالكل بي بخارم كرده بود
بسكه بودم سر به زيــر و در غذا كافــــور بود!
رخت دامادي پـــــــــدر با زور كـــــــرد اندر تنم
گفت بايـد زن بگيــــري تو و اين دستـــــور بود
چند باري خواستـــــــگاري رفتـه بوديم بد نبود
ميوه مي خورديم و كلاً سـور و ساتم جور بود
اين يكي گيســــو كمند و آن يكـي بيني بلند!
اين يكي چشـــــــم آبي و آن يكي مو بـور بود
سومي هم دو برادر داشت هر جفتـش خفن
اولي خرفهــــــم بـــود و دومـــــي خـر زور بود
كيس خوبي بود شخصـا،ً صورتــاً،ً فهمــاً فقط
هشتــصد تا سكــه مهـــر خانــم مزبــــور بود!
با خودم گفتم كه كي داده... گرفته بي خيال
حيف از شانس بـدم، دامــادشان مامــور بود!
اين غزل را توي زنــدان من سـرودم، يك نفس
شاهدم ناصــر سه كلــه يا كـــرم وافـــور بود!
زن اخسـت و مايــه درد و بــــــلا، با اين وجود
مي گرفتـــم يك زن ديگر اگــر مقـــــدور بود!!!
|